اميد
قسمت چهارم
سيما خيلى مرتب تر از دو روز قبل به منزل آقاى شاهد رفت.
باغ بسيار زيبا شده بود، مراد كارش را به بهترين نحو انجام داده بود. داخل خانه بسيار تميز و حتى شيك تر از پيش به نظر مى رسيد. تعداد زيادى ميز و صندلى چيده شده بود.
يك دفعه در رويا، خودش را در لباس عروس ديد كه دست در دست داماد قدم برمى دارد، صورتش با آرايش زيباتر مى نمود ولى وقتى مى خواست چهره ى داماد را تجسم كند، هاله اى به رنگ خون بر صورت داماد به نظرش مى آمد.
_ سيما!
_ سلام آقا فرهاد! مبارك باشه.
_ ممنون. كارا همه مونده، چه خوب شد كه زود اومدى.
_ چه كار بايد بكنم؟
_ سكينه توآشپزخونه دست تنهاست. كمى هم دستش كنده! مى تونى به او كمك كنى.
_ چشم.
با اينكه از سكينه دل خوشى نداشت، با لبخند، سلامى داد و به كار مشغول شد. سعى مى كرد كه ارتباط خوبى با اين زن ايجاد كند، بالاخره توانست سر صحبت را با وى باز كند. سيما به قول رقيه خانم چيزى در مورد اين خانواده نمى دانست.
_ سكينه خانم، چند ساله كه براى خانواده ى شاهد كار مى كنى؟
_ يه ده سالى مى شه.
_ پس آقا بايد خيلى ازت راضى بوده باشه كه اين همه سال اينجا مونده اى!
_ اينطور ميگه.
_ ايشون به نظر مرد با وقار و با شخصيتى مى ياد ولى خيلى غمگينه.
_ خوب تو هم اگه جاش بودى همين طور ميشدى. با اين همه مال و ثروت، خيلى بدبخته. همه تنهاش گذاشتن. فقط آقا فرهاد براش مونده!
_ از كى اين طور شده؟
_ دو سال پيش تو راه شمال با ماشينش تصادف مى كنه و زنش ميميره، خودش هم ميره زير عمل. خيلى به فيروزه خانم علاقه داشت، يعنى هممون دوسش داشتيم، خدا بيامرزدش.
_ پس بنده ى خدا بى دليل افسرده نشده!
يك دفعه سكينه فرياد زد:
_ مواظب باش ميوه ها دارن له ميشن!
انگار دوست نداشت به اين گفت و گو ادامه بده.
سكوتى تلخ چون ابرى تيره بر فضاى آشپزخانه سايه افكند تا اين كه با صداى فرهاد ناپديد گشت.
_ من مى رم دنبال مرجان كه ببرمش آرايشگاه، چيزى لازم نيست كه سر راه بخرم؟
_ فعلا" نه.
پس از دو ساعت همه چيز آماده شد. زنگ در به صدا درآمد و ميترا، خدمتكار، وارد شد. سكينه او را دختر خواهر مراد، شوهرش و باغبان منزل، معرفى كرد كه البته مشخص بود اصلا" ارتباط خوبى با هم نداشتند و به إصرار مراد گاهگاهى در آنجا كار مى كرد.
ميهمانها از ساعت چهار شروع به آمدن كردند و مرتب به تعدادشان افزوده مى شد. هنوز از آقا خبرى نبود!سيما و ميترا، پذيرايى ميهمانها را به عهده گرفتند. اگر چه سيما بيشتر به كارش مسلط بود و گاهى مجبور مى شد كم كارى هاى ميترا را هم جبران كند.
بالاخره آقا هم آمد و همه ى مهمانها با احترام به پا خواستند و همهمه اى خانه را فراگرفت.
پس از ساعتى، عروس و داماد هم وارد شدند، صداى آهنگ مبارك باد فضاى منزل را پر كرد، همه دست مى زدند و براى اين زوج جوان، آرزوى خوشبختى مى كردند.
آقا هم با لبخندى به مرجان و فرهاد چشم دوخته بود.
مراسم عقد با كمى تأخير انجام پذيرفت. مجلس هم از حالت رسمى درآمد و سر و صداى زيادى شد.
ميترا با چشمانى شيطنت بار، يك فنجان چاى براى سيما ريخت و از وى خواست كه كمى استراحت كند.
سيما هم كه خيلى خسته شده بود، با آغوش باز پيشنهاد ميترا را پذيرفت.
پس از دقايقى، سر سيما سنگين شد و احساس كرد كه ديگر نمى تواند خودش را نگه دارد. ميترا كه منتظر اين فرصت بود او را به اتاق سكينه برد و روى تخت خواباند.
_ نگران نشو، كمى استراحت كن، خسته شدى از صبح، نيم ساعت ديگه ميام دنبالت!
در بدن سيما رمقى نمانده بود كه حتى پاسخ ميترا را بدهد! دختر بيچاره، چه آرزوهايى در سر پرورانده بود، چه بر سرش خواهد آمد؟ ...
ادامه دارد
نظرات شما عزیزان: